#قشاع_پارت_111
امیرعباس دم تخت روبروم چمباتمه زد و گفت:
امیرعباس-هونیا.هونیا به من توجه کن..میگن تا چهله ی بچه باید صبر کنیم تا عقدت کنم من می خوام بهت یه پیشنهاد بدم!
دوباره پام رو به تخت زدم و گفتم:
-هــووم
و دوباره پاهامُ تکون داد و موهامُ دور انگشتم پیچوندم؛امیرعباس دستشو روی زانوم گذاشت تا پام رو نگه داره،موهامُ هم از دور انگشتم باز کرد و گفت:
امیرعباس-به من نگاه کن اینقدر پاتُ به تخت نزن بیدارش می کنی...مگه بهت نمی گم هوا هنوز سرده کوتاه نپوش پات یخِ... «نگاش کردم و گفت» ما محرم می شیم فقط خودمون افراد این خونه بدونند اگر دیدی اذیتت می کنم اگر دیدی عذاب می کشی،حس ناامنی داشتی،باشه همون کاری می کنیم که تو میگی ولی باید عاقلانه تصمیم بگیری...
-یعنی اکه بعدش بگم "نه" تو عقب می کشی؟!سنت هاتُ زیر پا می ذاری؟!
امیرعباس-آره می شم برادرشوهرت می شم عموی این بچه که فقط چهار چشمی می پادت همین،بدون هیچ انتظاری...
-جواب فامیلُ چی میدی؟!جواب بابامُ باباتُ،می دونی که چقدر به سنت ها پایبندند؟!
امیرعباس-اون با من،ولی طی سی روز باید با من تو خونه ی من زندگی کنی!
-چرا؟!
romangram.com | @romangram_com