#قشاع_پارت_110
-الأن که خوابیده!
با نوک پام آروم زدم به تختش و تختش تکون خورد و امیرعباس گفت:
امیرعباس-مادرم میگه درست نیست تا عقدمون اینطوری زیر یه سقفیم،تو هم که به تنهایی بچه رو نگه نمی داری همش باید کنارت باشم خب برخوردامون هم خواه ناخواه بیشتر میشه...
-دیشب شنیدم چی گفتی!
امیرعباس-مگه خواب نبودی؟!
-اونقدر داد زده بودی که خوابم پریده بود..
امیرعباس-چی شنیدی؟
-همون..همین که... «اینور اونور رو نگاه کردم و آخر دُم موهامو که روی شونه هام بلند تا روی شکمم آویخته بود رو دور انگشتم پیچوندم و گفتم» شنیدم دیگه همه اشُ..!
امیرعباس-خب،چی میگی؟
دوباره با نوک پا به تخت بچه زدم و در حالی که روی لبه ی پائینی تخت نشسته بودم و پام رو تکون می دادم و موهامُ دور انگشتم می پیچوندم گفتم:
-تو که هر کاری دوست داشته باشی انجام میدی،نظر من مهم نیست..!
romangram.com | @romangram_com