#قشاع_پارت_107

ملیح مامان-پسرم،به خدا کارائی که تو می کنی گ*ن*ا*ه ها،درسته که هونیا و بچه اش حق توأن و دیر یا زود زن و بچه ی تو میشن ولی تو هنوز برادرشوهرشی،مامان یه کم رعایت کن تو بیست و چهار ساعته تو اتاقشی،بلند شد می کنی از اول تا آخر که می خواد بچه شیر بده همینطور نشستی و می پائی،وَالله امیرعباس گ*ن*ا*ه داره..هونیا هم که قربونش برم بدتر از توئه انگار نه انگار،هم گرمای تابستون هم سرمای زم*س*تون با تاپ و شلوار کوتاهه حرف هم بزنم میشم مادرشوهر بده،حداقل تو رعایت کن...
امیرعباس-چیکار کنم؟بهش بگم از این به بعد تا یه ماه دیگه روسری سرت می کنی بعد نسبت به کارهاشم بی تفاوت باشم نمی بینید چه وضعیتی داریم سر شیر دادن بچه؟!گ*ن*ا*هه؟باشه،گ*ن*ا*هش گردن من،شما ناراحت نباش..اگر قراره بلائی سر اون بچه بیاد به خاطر سر به هوائی هونیا تا من گ*ن*ا*ه نکنم حاضرم گ*ن*ا*ه بکنم،هونیا هم خونه ی خودشه..از اول همینطوری بوده و گشته تو خونه عادی شده...
ملیح مامان-شما پدر و پسر چتونه؟!چرا نسبت به همه چیز بی خیال شدید؟
امیرعباس-اگر بینمون یه صیغه ی محرمیت بخونند خیالت راحت میشه؟آره؟دیگه گ*ن*ا*هی نیست؟..خیله خب صبح که هونیا بیدار شد باهاش صحبت می کنم...
ملیح مامان-آفرین پسرم،من از حرف مردم می ترسم،یادت باشه هر چی هم فاصله ی ما با زن عموت نزدیکه ولی بازم از ما دوره..نمی خوام کسی درمورد پسرم و عروسم حرفی بزنه...
امیرعباس-مادر!چرا گ*ن*ا*ه می شوری؟!این گ*ن*ا*هه نه کار من و هونیا که اول و آخر خودم بالا سرشم..من که شوهرش میشم،شما اصلُ ول کردید چسبیدید به حاشیه؟!زن عمو می خواد چی بگه؟نامزدمو نگاه کردم؟حقمو؟ناموسمو؟!بگه چی؟از من و اون زن و بچه کم میشه؟چی از شما کم میشه؟مگه نه که زن عمو خودش میراث باباست؟اینا حرفائی که اگر دنیائی جمع کنی و درِ هر دکانی ببره بهت یه کیلو ارزن هم نمیدن!
لعیا-امیرعباس؟بچه رو گذاشتم روی تختش..
امیرعباس-دستت دردنکنه آبجی،شب بخیر...
موهامو پشت گوشم بردم و از همون بالای تخت نگاش کردم،چقدر سفید کوچولو بود،پستونکشو توی دهنش گذاشتم و آروم تختشو تکون دادم،داشت نگام می کرد انگار منو می شناخت لبخندی بهش زدم..دلم یه طوری شد!چقدر اون پیرهن یه سره ی آبی بهش می اومد..موهای بورشو ناز دادم و گفتم:
-چرا نمی خوابی؟شیر که دادمت جاتُ هم که عمه عوض کرد..بخواب دیگه! «روی زمین نشستم و زانوهامو تو ب*غ*لم گرفتم و با یه دستم همینطوری تختشو که مدل ننوئی بود رو تکون دادم و آهسته زیر لب براش لالائی خوندم،همونطور که مامان برای هانی می خوند» گنجشک لالا..سنجاب لالا...آمد دوباره مهتاب بالا...لالا لالائی..لالا لالائـی..لالا لالائــی... «سرمو روی زانوهای خنکم گذاشتم و موهام دورم ریخت و گفتم» اگر نخوابی الأن عمو امیرعباست می آد دعوام می کنه ها!
امیرعباس-یعنی اینقدر از من حساب می بری؟!

romangram.com | @romangram_com