#قشاع_پارت_106
از وقتی بچه به دنیا اومده بود لعیا انگار حالش بهتر شده بود،با من حرف می زد!دوست داشت کمک کنه منم از خدام بود یکی تو بچه داری کمکم کنه با ذوق گفتم:
-دستت درد نکنه سریع خوابیدم و امیرعباس با کمی حرص گفت:
امیرعباس-فقط هول خوابِ! «پتو رو روم کشید و با مهربونی پدرانه ای گفت» جـــان؟مامانت خوابالوئه؟من و عمه که هستیم الهی قربون پسرم برم...
طی نه روز حتی یه بار هم بهش نگفته بود عموجان یا چیزی مثل اون،فقط می گفت بابائی یا پسرم..وقتی هم اینو می گفت همه لبخند بهش می زدند و کارشو تائید می کردن راستش خودمم از اینکه این حرفُ مدام تکرار می کرد بدم نمی اومد چون باعث می شد ناخودآگاه حس مسئولیت بیشتری بکنه و اینکه... بچه احساس بی پدری نمی کرد؛یادمه اون موقع که دانشگاه می رفتم یه استاد داشتیم که می گفت «بچه ها از دوران جنینی همه چیزُ حس می کنند و حتی در دوران نوزادی هر آنچه که حس می کنند روی شخصیتشون تأثیر می ذاره» پسر من دوران جنینی بی نهایت بدی داشت و حالا که امیرعباس اینقدر هواش رو داشت خودم حس بهتری نسبت به آینده بچه ام داشت و تز نگرانی هام می کاهید...
ملیح مامان-امیرعباس بیا مامان کارت دارم
امیرعباس-لعیا مراقب باش..بله مامان؟
صداشونُ می شنیدم تا حالا داشتم از خواب می مردم حالا گوشام رادار شده!
ملیح مامان-امیرعباس مامان،فکر نمی کنی خیلی داری زیاده روی می کنی؟!
امیرعباس-نسبت به چی؟!
ملیح مامان-امیرعباسم،هونیا هنوز بهت نامحرمِ ولی تو یه جور رفتار می کنی که انگار...
امیرعباس-چه رفتاری؟!هونیا هنوزم به زور بچه رو پذیرفته منم بی خیال باشم؟بعدشم شما گفتید تا چهله ی بچه صبر کن وگرنه من که فردای زایمانش حاضر بودم به عهدم وفا کنم...
romangram.com | @romangram_com