#گریان_تر_از_گریان_پارت_228


هنوز با خودم در جدال بودم که پاهام بی اراده به سمتش کشیده شد...با هرقدمی که بهش نزدیک تر میشدم قلبم بیقرارتر میشد.

در فاصله ی چند قدمی ازش ایستادم نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی داشتم لرزشش رو که در اثر هیجان زیاد بوجود اومده بودپنهون کنم گفتم:از قدیم میگن اگر دیدی جوانی بردرختی تکیه کرده بدان عاشق شده یا گریه کرده..

با شنیدن صدام بلافاصله به سمتم برگشت.با دیدنش لبخند روی ل*ب*م پررنگتر شد و تمام غم و ناراحتیای این مدت از بین رفت.با صدایی که لرزشش رو کاملا میتونستم حس کنم گفتم:سلام رسیدن بخیر.

هومن که تااون لحظه با لبخند فقط بهم چشم دوخته بود با لحن دلنشینی گفت:سلاام هستی خانوم حال شما

چطوره؟_ممنون شما خوبین؟_من الان عالیم...شنیدم کسالت داشتین من معذرت میخوام راستش نه موقعیتشو داشتم که بیام عیادت و نه شمارتونو داشتم که تماس بگیرم.

از این همه توجهش دلم غنج رفت...سعی کردم لبخندمو کنترل کنم و گفتم:چیز زیاد مهمی نبود ولی خانواده زحمت کشیدن و اومدن جای شمارو هم خالی کردن.

_خب خداروشکر.


romangram.com | @romangram_com