#گریان_تر_از_گریان_پارت_215

لبخندی زد و گفت:اولا من بابت سختگیریای این دوران معذرت میخوام ولی برات لازم بود دوما قبل از اینکه چیزی بگی من میتونم راجب این موضوع پنهونی یه حدس بزنم_بله بفرمایین_این موضوعی که تو از من پنهون کردی مربوط به خانواده ی رضائیشونه نه؟

با تعجب گفتم:شما از کجا فهمیدی؟_از اولین برخوردت و اون دروغی که گفتی و فکر کردی من باور کردم.

_کدوم دروغ؟_همون که گفتی کارت اقا کامیارو دست یکی از دوستات دیدی.

شرمزده سرمو پایین انداختم مثل همیشه دستم براش رو شده بود باحفظ لبخندش گفت:خیله خب حالا نمیخواد خجالت بکشی بگو ببینم ماجرا از چه قراره.

همه چیزو براش گفتم در اخر بهم گفت:شاید برات تعجب اور باشه ولی من میدونستم تو به روانشناس مراجعه کردی.

با تعجبی که هرلحظه بیشتر میشد گفتم:از کجا فهمیدین؟_از رفتارت هیچ چیز نمیتونست تو رو به اندازه ی گفتگو با یه همدرد اینطوری تغییر بده.البته اولش فکر نمیکردم اون ادم رواشناس باشه ولی وقتی برخوردتو با اقاکامیار دیدم همه چیز برام روشن شد_بعضی وقتا ازتون میترسم داداش بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم روی من شناخت دارین..از جاش بلند شد لبخندی زد و گفت:ماییم دیگه الانم پاشو حاضر شو که امشب مهمون داریم_چشم_نمیپرسی کی؟_کی؟؟_یعنی میخوای بگی محض کنجکاوی به حرفای منو مارال گوش ندادی دیگه اره.

با لبخند گفتم:دستم براتون رو شده دیگه چی میتونم بگم.

_نیازی نیست چیزی بگی راستی من بازم بابت رفتارم در این مدت عذرمیخوام حالا هم پاشو یکم به خودت برس از بس اینروزا افسرده و بی حوصله دیدیمت ما هم کسل شدیم...

romangram.com | @romangram_com