#گریان_تر_از_گریان_پارت_214


د:ببینم اگه شد امشب با اقاکامیار برای اخر هفته دیگه برنامه ی کوه بچینیم تا هم خودمون یه اب و هوایی عوض کنیم هم هستی.

م:اره فکر خوبیه.حالا فعلا برو بهش خبر بده شب مهمون داریم تا حاضر بشه.

_باشه.

دراتاقو به ارومی باز کردم و واردش شدم.بدون اینکه چراغو روشن کنم همونجا روی مبل توی تاریکی نشستم.

دقایقی بعد درباز شد و داداش وارد شد...بادیدن تاریکی اتاق و من که توی همون تاریکی روی مبل نشستم با صدای متعجبی گفت:هستی چرا توی تاریکی نشستی؟_همینطوری..تاریکی بهم ارامش میده.

چراغو روشن کرد اومد روی مبل مقابل من نشست و گفت:ادمای افسرده به تاریکی علاقه دارن تو که افسرده نیستی نه؟

توی چشاش نگاه کردم و گفتم:داداش!!!_جونم؟_من یه کاری کردم که شما رو در جریان قرارندادم اگه بهت بگم قول میدی مثل همیشه منطقی برخورد کنی البته منظورم از همیشه تا یک هفته پیشه توی این یه هفته که کلا رفتارت عوض شده.


romangram.com | @romangram_com