#گریان_تر_از_گریان_پارت_205
فصل ششم.
با بلند شدن صدای ساعت برای دومین بار از روی عصبانیت اَه کشیده ای گفتم و پتو رو از روی خودم کنار زدم.
چشامو باز کردم و دستم رو روی سرم گذاشتم.نگاهی به ساعت انداختم شش بود.
اصلا حوصله ی رفتن به بیمارستان رو نداشتم ولی چاره ای نبود باید میرفتم.
از روی تخت بلند شدم همزمان با بلند شدن از روی تخت درد خفیفی رو در معده ام حس کردم اما توجهی بهش نکرده و مشغول حاضرشدن شدم...حدود دوهفته ای بود که دوباره دردش شروع شده بود.
بعد از شستن صورتم سریع حاضر شدم و بدون هیچ ارایشی از اتاق بیرون زدم هیچ زمان هنگام رفتمن به بیمارستان ارایش نمیکردم.
پله ها رو طی کردم و به سمت اشپزخونه رفتم.همه سر میز صبحونه حاضر بودن.
مارال برخلاف مخالفتای داداش حاضر نشد توی خونه بمونه و استراحت کنه و همچنان میره سرکار.
romangram.com | @romangram_com