#گریان_تر_از_گریان_پارت_195

روبه مهرسا گفتم:مهرسا جون خاله صبر کن عمو هومن خودش بیاد بعد سواربشیم_چشم.

حدود پنج دقیقه بعد هومن اومد...یه تیشرت سبز لجنی با یه شلوار لی مشکی تنش کرده بودموهاشم مثل اینکه عادتش بود رو به بالا مدل بده.

با تعجب گفت:چرا اینجا ایستادین؟...نگفتم نمیدونستیم باید سوار کدوم ماشین بشیم اینجوری خیلی ضایع میشد به جاش گفتم:فراموش کردین سوئیچ ماشینتونو بهمون بدین_واای یادم شده بود من شرمندم بفرمایید.

دزدگیر فراری رو زد و سوار شدیم...به محض نشستن کمربندشو بست منم به تبعیت از اون اینکارو انجام دادم وگرنه زیاد اهل کمربند نبودم.

دقایقی بعد در مسیر بودیم.سکوت سنگینی در ماشین حکم فرما بود.این سکوت با صدای تلفن من شکسته شد گوشیمو از داخل کیفم دراوردم شماره ی مهرداد بود.

ولوم گوشیو تا اخرین حد ممکن به طرز غیرتابلویی کم کردم و دکمه ی اتصال رو زدم.

قبل از اینکه من چیزی بگم صدای مهرداد در گوشی پیچید.

_سلاااامی گرم و پراز محبت برخواهرعزیز و بیمعرفتم چه خبرا خوبی؟

romangram.com | @romangram_com