#گریان_تر_از_گریان_پارت_191
من چرا تازگیا اینجوری شدم همه چیز یادم میشه حواس پرت و سربه هوا و بهانه گیر شدم.
چاره ای نبود اگه امشب نمیبردمش تا چندهفته باهام قهرمیکرد...
نگاهی بهش کردم و گفتم:من کی گفتم میخوام بزنم زیرقولم خاله جون؟
به یکباره به سمتم برگشت و گفت:مگه قرار نیست بریمخونه عمو هومنشون پس چطوری میخوایم بریم شهربازی؟_الان هنوزساعت هفت و نیمه شما به دوستات گفتی ساعت هشت میری خب ما الان میریم یکم خونه ی نوشین جونشون هستیم بعد باهم از اونجا میریم شهربازی_واقعا خاله جون؟_اره نفسی حالاهم پاشو تامارال سردوتامونو قطع نکرده_چشم.
مهرسا شباهت زیادی به خودم داشت حسابی مغرور بود و دوست نداشت کسی راجبش فکربدی بکنه عاشق این رفتارش بودم هرچی باشه باباش اقاطاهاست دیگه همونیکه معتقده زن باید مغرور و محکم باشه از چنین بابایی همین دختر باید به عمل بیاد دیگه.
*********
با لذت به منظره های اطرافم خیره شده بودم.چه حیاط ناز و باصفایی داشتن ادم توش احساس ارامش میکرد.
با صدای داداش به خودم اومدم:هستی جان پیاده شو عزیزم.
romangram.com | @romangram_com