#گریان_تر_از_گریان_پارت_190
یه ندایی از درونم فریاد زد و درست همون جمله ای که مارال بهم گفته بود رو تکرار کرد.
بی توجه به اون ندای مزاحم مشغول پوشید مانتوم شدم.
نگاه اخری توی اینه به خودم انداختم کیفمو برداشتم و راه اتاق مهرسا رو پیش گرفتم.
مهرسا دست به سینه روی تخت نشسته بود.
با دیدنم روشو به حالت قهر ازم برگردوند.باتعجب گفتم:چیزی شده خاله جون؟.
اول پاسخی نداد ولی وقتی بهش اصرار کردم با ناراحتی شدید گفت:من به خاطر قول شما به دوستام قول دادم خاله جون واقعا که._چه قولی خاله جون؟_شما قول دادی امشب میریم شهربازی من دوست ندارم دوستام فکرکنن خانواده ی بدقولی دارم...
وااای به کل فراموش کرده بودم راست میگفت قرار بود امشب ببرمش شهربازی به دوستش قول داده بود چون برا تولدش شمال بودیم و نتونست بره امشب میره شهربازی تا همه با هم باشن.
romangram.com | @romangram_com