#گریان_تر_از_گریان_پارت_186
********
در خونه رو باز کردم و واردشدم.مارال و داداش روی مبلا نشسته بودن و مشغول صحبت بودن.
سلام بلندی دادم و با خستگی روی مبل نشستم گفتم:وااااای من اگه میدونستم پزشکی اینقدر کارسخت و پرمشغله ایه هیچ وقت از صد قدمیشم ردنمیشدم...از همه بدتر محیط بیمارستان خیلی کسل کننده است ادمو افسرده میکنه.
داداش:چی شده تو داری اظهار عجز میکنی تا جایی که من میدونم تو اصلا اهل کنار کشیدن نبودی.
از جام بلند شدم و همونطور که به سمت پله ها میرفتم گفتم:الانم کنار نکشیدم فقط خسته ام.
خواستم ادامه پله ها رو طی کنم که صدای مارال مانع شد_هستی جان امشب خونه ی نوشین جونشون دعوتیم ببخشید یادم شد زودتر بهت خبر بدم.
این مارال کلا از بس همیشه از کلمات تهدید امیز استفاده میکرد با این لحن محترمانه اش دهنمو بست هرچند نمیدونم چرا ولی خودمم بدم نمیومد برم به این مهمونی.
romangram.com | @romangram_com