#گریان_تر_از_گریان_پارت_185
خواب مهمون چشام شده بود خب واقعا حقم داشتم از ساعت هفت تا دو بیمارستان بودم بعدم که در تدارک مجلس بودم به همین خاطر خیلی خسته بودم.
بعد از شام صنم به سمت میز ما اومد و گفت:هستی اقا هومن پاشین خانوادگی بیاین با مهرداد عکس بگیرین.
خانواده ی ما و رضائی همه از جا بلند شدیم و به اتاق مخصوص عکس گرفتن رفتیم.
مهرداد با دیدنمون لبخندی زد و گفت:چه عجب مُشَرف بفرمایین.
یه عکس خانوادگی گرفتیم.داداش و مارال کنار هم ایستادن.نوشین خانومو اقاکامیار هم همینطور.منو کامران و هومنم در ردیف سوم قرار گرفتیم.از یه سمت کنار مهرداد بودم واز سمت دیگه هومن کنارم ایستاده بود.به نظرم عکس زیبایی میشد.
و به این ترتیب بود که مهرداد وارد وهله جدیدی از زندگیش شد مرحله ای که دیگه متعهد و متاهل بود و باید خیلی چیزا رو رعایت میکرد.از اون به بعد باید فقط یه نفر درنظرش زیبا میومد و اون خانوم خودش بود این اعتقاد من بود که هرمردی بعد از ازدواج فقط باید زن خودش براش مهم باشه و در نظرش زیبا جلوه کنه ولاغیر.
ساعت دو نیم بود که به خونه رسیدیم.با خستگی و بدون هیچ حرف اضافه ای وارد اتاقم شدم عروس کشونشم خیلی باهال بود وحتی خستگی نتونست مانع بشه که شیطنتای همیشگیمو بکنم.
لباسمو با لباس راحتی عوض کردمو بعد از شستن صورتم و شونه کردن موهام بی رمق روی تخت افتاده و بدون هیچ فکری به خواب عمیق و لذت بخشی فرورفتم...
romangram.com | @romangram_com