#گریان_تر_از_گریان_پارت_179

بی توجه به غرورم که زخم خورده احساسش میکردم به یکدفعه ترس و نگرانی بروجودم غلبه کرد.کاملا متوجه منظورش شدم نکنه همه چیزو توی جمع برملا کنه توی اون لحظه دوست داشتم فقط گریه کنم و بربخت تار و شومم اشک بریزم با صدای مهرداد که مشخص بود اونم حسابی عصبانی و ناراحته به خودم اومدم.خطاب به جمع ما گفت:با اجازتون ما بریم باسایر مهمونا احوالپرسی کنیم بازم خدمتتون میرسیدم...وبعد سیلی از تعارفات از قبیل خواهش میکنیم راحت باشین و این جور چیزها.

با رفتن مهرداد تازه ان زمان بود که بدبختی من شروع شد نوشین جون با تعجب رو به مارال گفت:منظورشیده چی بود از این حرفا؟

مارال نگاهی بهم کرد نمیدونم توی نگاهم چی دید که لبخند اطمینان بخشی بهم زد و به نوشین جون گفت:شما اینا رو نمیشناسی از روی شوخی هر چی به ذهنشون بیاد بار هم میکنن...نوشین جون لبخندی زد و گفت:اهان پس بگو چرا هستی سکوت کرد و چیزی نگفت اخه به شخصیتش نمیخوره در مقابل بی احترامی یا شوخی نابجا سکوت کنه.

داداش طاها که بیشتر از هر کسی به حال من پی برد بحث رو به سمت دیگه ای منحرف کرد.عذر خواهی کرده و جمع رو ترک کردم...

خودم رو به تراس رسوندم با برخورد هوای خنک به پوستم کمی حالم بهتر شد.در دل به خود ناسزا گفتم لعنت به من که در مقابلش سکوت کردم حیف نخواستم باعث دلشستگیش بشم وگرنه چنین جوابی به این برخورد بی ادبانه اش میدادم که از شدت خجالت اب بشه بره توی زمین.

سرم رو به سمت اسمون گرفتم و خیلی اهسته طوری که بیشتر به زمزمه شبیه بودگفتم:خدایا سکوت امشبمو به

خاطر بسپار من امشب به خاطر تو و رضایتت سکوت کردم منتظر نیستم که تو به خاطر این سکوت بهم پاداش

بدی نه اصلا من ادمی نیستم که کاری رو به خاطر پاداشش انجام بدم ولی...

romangram.com | @romangram_com