#گندم_پارت_242

کامیار-آره ولی دیشب یه لنگه پا بودم!

-خب حداقل موبایلت روروشن میذاشتی!

کامیار-آره اما دیشب کارم فرق می کرد گفتم که یه لنگه پا دنبال کاراین دختره بودم!

-آقابزرگ انقدرازدستت عصبانیه که نگو!

کامیار-چی بهش گفتی؟

-چی بگم آخه؟بگم رفته دنبال الواطی ش؟

کامیار-خب می گفتی یه لنگه پا...

-اِ زهر مارویه لنگه پا!

کامیار-توکه باور نمی کنی منم دیگه هیچی نمی گم!

-حالا بیا بریم پیش آقابزرگ!

کامیار-بریم بابا!

دوتایی ازکاملیا خداحافظی کردیم ورفتیم طرف خونه اقابزرگه تادرخونه ش رو واکردیم وچشمش به کامیارافتاد شروع کردباهاش دعواکردن که کامیار معطل نکردوگفت:

-واقعا که حاج ممصادق !الهی این جفت قلمای پام بشکنه که دیگه دنبال کارمردم نرم الهی این زبونم روماربگزه که دیگه نتونه واسه کمک به مردم تکون بخوره!تقصیر خودمه!دل نیس که وامونده!اگه یه ساعت طاقت می اورد الان این همه دعوا مرافعه رونمی شنیدم!

آقابزرگه که یه خرده اروم شده بود گفت:


romangram.com | @romangram_com