#گندم_پارت_227
-خب فعلا که اینطوریه!
عمه-یعنی اگه مارونبینه خوشه؟
فقط نگاهش کردم که گفت:
-عیبی نداره،اون خوب وخوش باشه ماراضی هستیم اما فقط دلم ازاین می سوزه که...
شوهر عمه م رفت توحرفش گفت:
-خانم صبر داشته باش به امید خدا همه چی درست میشه!
-راست می گن عمه جون!شما فقط یه کمی صبر کنین وتنهاش بذارین خودش بامسئله کنار می آد!
عمه م درحالیکه همینجور اشک ازچشماش می اومد پایین گفت:
-آخه تونمی دونی ماها داریم چی می کشیم!تواین یکی دوروزه مردم وزنده شدم!آخه برم به کی بگم؟به کی بگم که چی می کشم ؟به کی بگم که بفهمه!
سرمو انداختم پایین ومادرم بلندشد رفت بغلش وشروع کرد باهاش حرف زدن وآرومش کردن دیگه نتونستم اونجا بمو نم بلند شدم واز خونه مون اومدم بیرون!هوای توباغ عالی بود!چقدر دلم می خواست که همین الآن توباغ به این قشنگی وهوای به این لطیفی باگندم قدم می زدم!کاشکی اینطوری نشده بود!
یه نیم ساعتی قدم زدم وفکر کردم که موبایلم زنگ زد!زود جواب دادم
-الو!بفرمائین!
ژاکلین-سلام سامان خان منم ژاکلین.
-سلام حالتون چه طوره؟شمارو هم انداختیم توزحمت!
romangram.com | @romangram_com