#گندم_پارت_226
شماره موبایلم روبهش دادم وازش خداحافظی کردم دوباره روتخت دراز کشیدم وهمونجور که چشمم به شعررودیوار بود رفتم توفکر.
برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد؟دلم می خواست می دونستم که الان گندم کجاس وداره چیکار می کنه؟دلم می خواست که این مسئله زودتر حل بشه وگندم برگرده خونه ولی چه جوری حل بشه؟وقتی پدروما درش پدرومادرش نیستن چه جوری حل بشه؟مگه اینکه گندم بتونه باوضع فعلی ش خودشو وفق بده!خداکنه ژاکلین زو دتر زنگ بزنه!اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چه قدر خوب میشه!اما ازکجا معلوم که درست حدس زده باشم؟
شاید اشتباه کرده باشم!اگه یه همچین فکری توکله ش نباشه چی؟
توهمین فکرا بودم که ازبیرون پنجره صداشنیدم بلندشدم وتوباغد رونگاه کردم که دیدم عمه وشوهر عمه م دارن می آن طرف خونه ما!خودمو زود کشیدم کنار!دلم نمی خواست باهاشون روبرو بشم ازیه طرف دلم براشون می سوخت وازطرف دیگه جرات روبرو شدن باهاشونونداشتم
یه خرده که گذشت صدای زنگ خونه مون اومد مادرم دررو براشون واکرد ویه کمی بعدمنو صداکرد بلندشدم وازاتا قم رفتم بیرون بیچاره ها تا منودیدن انگار خدادنیارو بهشون داده!یه خرده ازدست گندم عصبانی شدم که درمورد این پدرومادر اونجوری قضاوت می کنه درسته که پدرومادر واقعیش نبودن،اما شاید بیشتراز پدرومادر واقعی ش دوستش داشتن!
سلام کردم ورفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو ومنو بغل کرد وزدزیر گریه!همچین گریه می کرد که منم گریه م گرفت!چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود اون بیچاره م انگارهمش درحال گریه بود!
خلاصه یه خرده که آرومتر شدن همگی نشستیم ومادرم برامون چایی آورد وعمه م گفت:
-چطوره بچه م؟
-چی بگم عمه جون؟حال جسمانیش خوبه اما روحی ش...
دوباره دوتایی شروع به گریه کردن مادرمم گریه ش گرفت!آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشونگه داره!
دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت:
-عمه جون ترو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش!فقط یه دقیقه!
-عمه جون اگه اینکارو نکنین بهتره چشمش به شماها که می افته حالش بدتر میشه!
عمه-آخه چرا؟آخه چرا؟
romangram.com | @romangram_com