#گندم_پارت_207

کامیار-آخه تواکثر خاطره هاش ماهام شرکت داشتیم مثل همون روزی که اینجابودیم وپرنده هه روپیداکردیم!فعلابیا بر یم تا ببینیم خدا چی می خواد

دوتایی رفتیم طرف باغ که عباس اقارسید بهمون وگفت:

-کجااقا؟چایی گذاشتم!

کامیارازتوجیبش چندتا اسکناس هزار تومنی دراورد وگذاشت تودست عباس اقا وگفت:

-عجله داریم عباس اقا،باشه برای دفعه بعد.جون تووجون اون بیل هوشمند!دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری با هاش میندازیم فقط تروخدا زیاد ازش کار نکشین!

رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس اقا اومد جلوتر وگفت:

-آقاکامیار اگه میشه به اقانگین اینجاازسوراخ راه اب،ازاین اسکارا می ان توباغ ماخودمون می کشیمشون!

کامیار خندید ودرحالی که ماشین روروشن می کرد گفت:

-عباس اقا اونایی روکه میگی موش ن!اسکاریه جایزه س!

اینو گفت وپاشو گذاشت روگاز وحرکت کردیم

اون روز وقتی رسیدیم خونه انقدر دوتایی خسته بودیم که یه راست رفتیم توخونه هامونو خوابیدیم.منکه برای ناهارم بیدارنشدم!

ساعت حدود شیش ونیم هفت بود که کامیاراومد پشت پنجره م وصدام کرد.

کامیار-ازحال رفتی؟

بلندشدم توجام نشستم


romangram.com | @romangram_com