#گندم_پارت_206
من وکامیار نگاهی به همدیگه کردیم وبعد کامیار درحالی که دست عباس اقاروگرفت ودنبال خودش کشید بهش گفت:
-زود اون درخت رونشون بده که بستگی مستقیم باادامه حیات بیل هوشمندت داره!
دوتایی باعباس اقاکه حسابی گیج شده بود رفتیم توباغ وعباس اقا بردمون دم یه درخت ویه جاشو بهمون نشون داد راست می گفت گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکنه!
عباس اقا-اقااین یعنی چی؟گندم خانم چه ش شده؟
کامیار-چیزی نیس عباس اقا داره واسه دانشگاهش تحقیق می کنه!
بعدبهش گفت:
-عباس اقاچایی ت تیاره؟
عباس اقا-الان حاضر ش می کنم اقا کاری نداره که!
اینو گفت ورفت طرف خونه ش وقتی دوتایی تنها شدیم به کامیار گفتم:
-یعنی این همه راه اومده این قلب رورودرخت بکنه؟
کامیار-داره دنبال خاطراتش می گرده!
-یعنی چی؟
کامیار-یعنی اززمانی که فهمیده اینا پدر ومادر واقعی ش نیستن دلش نمی خواد زمان براش جلوبره!می خوادتو گذشته بمونه برای همین دنبال خاطراتش می گرده شایدم به پیداکردنش چیزی نمونده باشه!
-چطور؟
romangram.com | @romangram_com