#گندم_پارت_199

-باغ کرج؟

کامیار-آره یادته یه پرنده هه روپیداکردیم که بالش شیکسته بود؟

-ای وای!چرابه عقل خودم نرسید؟

کامیار-توعقل داری که چیزی بهش برسه؟

-تواین شعرارو ازکجابلدی؟

کامیار-خره،اینا ابزار کارمنه!

-بدوسوارشیم بریم تاازاونجانرفته!

دوتایی دوئیدیم طرف گاراژوسوارماشین شدیم وحرکت کردیم.راه شلوغ بود ویه ساعت ونیم طول کشید که رسیدیم توجاده ی کرج وجلوی باغ آقابزرگ واستادیم!کامیارچندتا بوق زد ویه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در وتامن وکامیا ر رودید باتعجب درروواکرد.ماهام پیاده شدیم ورفتیم جلووسلام علیک کردیم که گفت:

-آقاامروز تشریف میارن؟

کامیار-چطور مگه عباس آقا؟

عباس آقا-آخه گندم خانمم اینجابودن.

-گندم؟کی؟

کامیارآروم دستمو فشارداد که یعنی مواظب باشم وچیزی به عباس آقانگم بعدخودش آروم گفت:

-عباس اقا گندم الآن اینجاس؟


romangram.com | @romangram_com