#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_438


با هم حرف زدیم.از خیلی چیزا.دلم می خواست همش به حرف بیاد و حرف بزنه.خیلی متفاوت بود!

***

فردا عروسی همون آقا بود که اومدن اجازه اش رو از رضوان گرفتن.این مدت باهاش حرف می زدم و خیلی چیزها دست گیرم شده بود ولی باز هم فقط در حد دو تا دوست معمولی.!.من یه حس کشش خاص بهش داشتم که به هیچ دختری نداشته بودم.اونم از تفاوت بارزش آب می خورد.!

از خواب بیدار شدم.مهر دختر فرخنده بانو کاملا به دلم افتاده بود.دوستش داشتم.توی اون لحظه نمی تونستم بگم رویا رو بیشتر دوست دارم یا رضوان؟!چون حس دوست داشتنم به دوتاشون متفاوت بود.جنسش فرق می کرد.حس دوست داشتنم به رویا یه حس تشکر بود بیشتر!.چون رویا رو دوست داشتم و این همه در حقم لطف کرده بود.نمی تونستم لطف هاش رو نادیده بگیرم.تازه اونم خاصی های خودش رو داشت.

رضوان...رضوان احمدی برای من یه آدم دیگه بود.یه جدید!یه تازه!یه نو!یه متفاوت!.جذبش شده بودم. جذب اخلاق های خوبش،صبرش،حُجب و حیاش!اینکه هنوز هم من رو با شما صدا می کرد و حتی یه بار هم اسمم رو صدا نزده بود.این دختر رو دوست داشتم.قیافه اش مهم نبود من خودش رو دوست داشتم.وجودش رو!.لبخند ها و اخمهاش.تعصبی بودنش!.نماز خوندن هاش و صوت آروم و بی صدای قرآن خوندنش.به اصرار خودم برام قرآن خوند.برام حتی ترجمه هم کرد!.این دختر متفاوت رو دوست داشتم.

اصلا فکرم پیش رویا نبود.اینکه الان خیانت به رویا بود یا نه؟! ولی چه خیانتی؟من هم اون رو دوست داشتم هم رضوان رو!.من دو تا همسرم رو دوست داشتم.دوتاشون رو!

-صبح بخیر.

به رضوان نگاه کردم.جوابش رو دادم که گفت:صبحانه آماده است.شهین خانم برامون حلیم آورده زود بیاید چون سرد بشه خوشمزه نیست!

-باشه.

تشکم رو جمع کردم.صورتم رو شستم.رفتم سر سفره.روی حلیم یه لایه ی نازک روغن بود که با دارچین تزئین شده بود.حلیم با نون محلی!.عالی بود!.

-شهین خانم چه دست پختی داره!

-حلیم هاش حرف نداره.الان هم نذری داشت.

متعجب گفتم:نذری؟

romangram.com | @romangram_com