#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_437


خانم کنار اون آقا متعجب گفت:میرت؟(شوهرت؟)

رضوان تائید کرد.سلام کردم.جوابمو دادن.یه خانواده ی شلوغ بودن.سه تا ماشین بودن و حدودای بیست نفری. دختر و پسر و مرد و زن و پیرمرد.جالبیش این بود همه هم پوشیده!.کجا اومده بودم من؟پس اون همه دخترهای بی حجاب کو؟از اونایی که دور و اطراف من بودن!

رضوان به اصرارهاشون جواب نه داد.اینو حس کردم.چون آقائه هی به سفره اشاره می کرد.آقائه با دو تا سیخ اومد ستمون.رضوان از دستش گرفتش و من هم تشکری کردم.فکر کنم فهمیدن لر نیستم.

رضوان سیخ رو به سمت من گرفت و گفت:بفرمائید.اینم کباب!.ما بهش می گیم یه گِله گوشت یه گِله پی!.

عجب مزه ای داشت.واااای!.رضوان یه کم از گوشت رو کند و به سگش داد.گفتم:چه خوشمزه است!

-آره.این غذای مورد علاقه ی منه!.درسته گوشتش گرونه ولی خیلی می چسبه!.یه سالی میشه نخوردم.

-منم یه سی و یک سالی میشه نخوردم.

خندید.عجب مزه ای داشت!.دخترهای اینجا محجبه بودن.نه خبری از لاک جیغ بود نه آرایش های غلیظ نه لباس های باز و موهای افشون.چقدر اینجا با محیطی که من توش بودم فرق می کرد.شاید اینجا برای زندگی ایمن تر و بهتر بود.

-چقدر دخترها و خانم های اینجا با جایی که من بودم فرق می کنه.

-گفتم که لرها آدم های متمدنین.البته فقط روستای ما و شهر پلدختر اینجوریه.خرم آباد و بروجرد و شهرهای بزرگش مثل تهرانه.نه در اون حد ولی اونجوریه.توی پلدختر و واشیان همه همدیگه رو می شناسن و از همون

اول چادری بودن.البته خیلیا هستن از این وضع ناراضی هستن و فقط دنبال میدونن تا شالشون رو بکشن عقب و چادر رو در بیارن.مثلا توی عروسی ها فرهنگ بازی دارن.همه جا آدم های متفاوت هست!

-خود تو هم الان چادر سرت نیست.

-من با لباس محلی چادر نمی پوشم.وقتی می خوام برم کوه و بزها رو هم ببرم لباسهای محلی که به نظرم از همه ی لباسها بهترن رو می پوشم.

romangram.com | @romangram_com