#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_286

-خوبه صبح ساعت هفت بیدار نشدی!تا لنگ ظهر خواب بودی!

-من روزهای تعطیل تا ساعت چهار بعدازظهر می خوابیدم.این دو روز خیلی سحر خیز بودم!

لبخندی زد که نگاهم به عینکش افتاد.سریع گفتم:چشمهات ضعیفه؟

در آسانسور رو باز کرد و گفت:نه،فِرِمه!

در رو باز کردم و وارد شدیم.سریع به سمت کولر هجوم بردم و روشنش کردم.کولر گازی هم چیز خیلی خوبی بودا..رفتم تو اتاقم و لباسهام روعوض کردم.رفتم بیرون.یه لیوان شیر خوردم و یه کم موندم و بعد رفتم مسواک زدم.یه لحظه حس کردم یکی داره می خنده.برگشتم دیدم رویا با لباسهای راحتی اومد و مسواک به دست داشت به من می خندید.نمی دونستم داره به چی می خنده.اصولا چون زیاد فضول نبودم،مسواک زدنم که حدود شش دقیقه طول می کشید،تموم شد.رفتم توی اتاق و آباژور رو خاموش کردم.نمی دونم چرا پیش اون می خوابیدم؟.شاید می خواستم به همون زندگی نرمال برسم.چشمهام رو بستم که اونم اومد.ملافه رو روی خودش کشید و گفت:ارمیا...

همونجور مست خواب گفتم:ها؟

-حرف بزن.

-بخواب.

-نخواب من خوابم نمیاد.

-حرف نزن رویا..من فردا ساعت دوازده و نیم شب میام.

-مجبوری آخه؟به خودت مرخصی بده!

-فعلا بخواب تا بعد.

-من حوصله ام سر میره.


romangram.com | @romangram_com