#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_285

ادامو دراورد.متنفر بودم کسی ادام رو دراره.خواستم چیزی بهش بگم که گفت:من بشینم؟

بدمم نمیومد.هم خسته بودم و هم دلم می خواست دوباره روانی بازی دراره.مثل اینکه خوشم اومده بود. موافقت کردم و با ذوق نشست.آینه ها رو تنظیم کرد و گفت:امشب بیشتر از کوپنت خوب شدی ارمیا.

لبخندی زدم.صدای آهنگ رو تا آخر زیاد کرد.شیشه ها رو پائین داد.دستی رو کشید و ماشین باسرعت از جا بلند شد.یا خدا...رویا چرا انقدر بی پروا بود؟سریع از ماشینها لایی می کشید و اجازه ی سبقت نمی داد. یه پراید پشت سرمون بود.مدام بوق و چراغ می زد ولی رویا بهش راه نمی داد.خواستم بگم راه بده که دیدم یه کم فرمونش رو به سمت راست چرخوند.پرایدی اومد کنارمون.یه پسره بود که شدیدا عصبانی بود.

-تازه ماشین خریدی جوگیر؟

نگاهی بهش کرد و گفت:ریز می بینمت جوجه!

پسره دستی توی هوا تکون داد و گفت:مال این حرف ها نیستی!

-خودت خواستی !

یه چراغ به ماشین جلویی زد.ماشینه کنار رفت. با سرعت سبقت گرفت و دوباره جلوی پرایده رو گرفت.اون از هر وری می رفت نمی تونست سبقت بگیره..رویا همه ی راه ها رو مسدود کرد.بقیه ی ماشینها هم که یه مشت بچه بودن باهاش همکاری میکردن.من اونجا حکم بیننده رو داشتم.پرایده بیخیال شد و از فرعی رفت.یهو رویا زد روی ترمز و سرعتش رو کم کرد.برگشتم و گفتم:چته؟

میدون رو دور زد و گفت:دوربین بود!

نه مثل اینکه واقعا راننده بود.آهنگ ها رو جلو زد و یه آهنگ راک آمریکایی گذاشت.خدایی رویا هم فازش جُدا بود.من واقعا اهل این کارها نبودم.ماشینها که رد می شدن یه آفرین یا دست مریزاد می گفتن.خدایی غیرتم گُل نمی کرد.واقعا هیچ حسی نداشتم وقتی بهش تیکه می انداختن.شاید بخاطر محیطی بود که توش بزرگ شده بودم.من هیچ غیرتی روی هیچ کس نداشتم.البته کسی توی زندگیم نبود که بخوام روش غیرت

داشته باشم.ریموت رو زد و در پارکینگ باز شد.پیاده شدم.یه دستی به پژوش کشید و باهم وارد آسانسور شدیم.

-خیلی خوابت میاد،نه؟

نگاهش کردم و گفتم:آره...


romangram.com | @romangram_com