#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_282
-ارمیا..من اصلا نمی بینم با پدرومادرت حرف بزنی و احوالی بپرسی ازشون!
به بچه هایی که بازی می کردن نگاهی کردم و گفتم:چرا اتفاقا...هر هفته باهاشون حرف می زنم.
-خیلی دوستشون داری؟
وایسادم.نگاهی به چشمهاش کردم و گفتم:اصولا من هیچ کس رو خیلی دوست ندارم.پدرومادرم رو دوست دارم ولی نه خیلی...هنوز کسی رو خیلی دوست نداشتم.
انتظار داشتم بپرسه پس من چی؟..ولی نپرسید.یه کم غیرمنتظره بود،تقریبا همه ی حرکاتش!.مثلا توی ذهنم نمی گنجید همچین دختر مغرور و لج بازی با خودش حرف بزنه!
-چقدر من رو می شناسی؟
با خنده گفتم:دو روز!
یه چشم غره رفت و یکی زد توی بازوم.گفت:ارمیا،جدی بگو!
-انقدر من رو نزن دختر،می زنم آش و لاشت می کنم.هنوز دو روزه دارم اخلاق هات رو می بینم.خب،به نظرم... نه ولش کن رویا بعدا بهت می گم.
-کوفت بگیری!
-خودت چی؟چقدر من رو می شناسی؟
یه کم فکر کرد و گفت:یه آدم مغرور،به نظرم خوش قیافه و خوش تیپ.البته خوش قیافه چون چشمهات رو دوست دارم اونم چون رنگ چشمهای خودمه!.موهات خیلی باحالن.اخلاقت خشکه البته اگه بخوای می تونی خیلی خوش اخلاق باشی!.زیاد حرف نمی زنی!.بداُنقی!.من نمی فهمم تو که انقدر جون دوستی،چرا غذاها رو
سرد می خوری؟یعنی اگه من گرمشون نکنم همونجور یخ می خوری!.خوش پوشی،البته من اون کت مشکی رو خیلی دوست دارم که جیبهاش نوک مدادیه..این اخلاقت که خیلی به دندونات می رسی خیلی لوسه!.در کل آدم محکمی هستی،بد نیستی!.یه چیز هم بگم که اخم می کنی خیلی وحشتناک میشی!
romangram.com | @romangram_com