#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_281

پیاده شدیم.دستم رو گرفت.حس می کنم این حرکتش صرفا جزو اخلاق های دخترونه اشه.این حس خودخواهی و مالکیت دخترونه اش برام نشان چیزی جز علاقه می تونست باشه؟..چرا نمی تونستم باورش کنم؟

-ارمیا...

-بله؟

-چند سالته؟

-یعنی تو نمی دونی؟

-نه!

همونطور که زیرچشمی نگاهش می کردم گفتم:با اینکه می دونم تا حالا شونصدبار شناسنامه ی خودت رو که اسم من توشه رو خوندی ولی میگم..سی سالمه!

-می دونی وقتی دم دانشگاه با ماشین جلومو گرفتی چرا بهت گفتم کسی به من گواهینامه داده که نوه ی اونیه که به تو داده؟

یه کم فکر کردم.یادم اومد.لبخند محوی روی لبم نشست و گفتم:طبق معمول کرم ریزی!

با حرص یکی زد توی بازوم.بعد گفت:نخیر!.تیر در تاریکی انداختم.گفتم شاید سی و چهارسالت باشه!

متعجب گفتم:انقدر پیر می زنم؟

-نه نه..!حدودای بیست و هفت می زدی!.میگم که!.اصلا همون کرمی که تو گفتی رو خواستم بریزم.

خندیدم.حرصی که می شد بیشتر با نمک می شد.


romangram.com | @romangram_com