#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_247

آخرین لقمه رو هم با هزار ادا و اطوار دهن پگاه گذاشتم و با داد و فریاد فیلمبردار رو بیرون کردم.روانیمون کرد.ثانیه به ثانیه تز می داد.پگاه با راحتی ولو شد و پوف کشید.گفت:قربون دستت! دو دقیقه دیگه می موند خونش رو می ریختم!

سری تکون دادم و مثل قحطی زده ها به جون غذا افتادم.حالا خوبه اتاق و محیط جدا برای غذا خوردن داشتن. پگاه هم دست کمی از من نداشت.لقمه اش رو قورت داد و گفت:من که هیچ،تو چرا انقدر می خوری؟

همونطور که لقمه ام رو می جویدم گفتم:هیچی نخوردم دارم تلف می شم!

-هلاک شی به حق پنج تن!

اینم محبت ها و جملات عاشقانه ی پگاه بود.بی توجه خوردم.بعدش هم رفتیم بیرون و متوجه شدیم باید با اون همه غذایی که خوردیم برقصیم!.بعد از رقص و این ادا و اصولا،همه کم کم عزم رفتن کردن.

همونطور که از همه تشکر می کردیم مامان رو همراه بابا و مامان امیر دیدم.با همه ربوسی کردیم و همه تبریک گفتن.مامان گفت:خوشبخت شین.خداحافظ پسرم.

متعجب گفتم:کجا؟

بابای آرتمن گفت:با ما میاد بریم تهران.

پگاه گفت:خب بفرمایئن خونه ی ما.

مامان گفت:نه دیگه من برم.عروسی اتون عالی بود.

پگاه خواست اصرار کنه که دستش رو فشردم.چیزی نگفت و رفتن.گفتم:کجا دعوت می کنی؟نکنه می خوای امشب مامانم بیاد خونمون؟

-چرا نیاد؟

چپ چپ نگاهش کردم که زد توی بازوم و گفت:منحرف!


romangram.com | @romangram_com