#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_246
-خداحافظ.
رویا سریع با لبخند به من گفت:مرسی ارمیا.می دونستم می مونیم.
با اخم گفتم:من کی همچین حرفی زدم؟من راس ساعت یک حرکت می کنم!
لبخندش ماسید.گفت:همین الان گفتی برنامه ی فردا منتفیه!
پوزخندی زدم و گفتم:گوش وایسادن اصلا کار خوبی نیست البته درمانه فضولیه حاد بعضی هاست!.دوما اون قرار ربطی به رفتن من به تهران یا موندنم نداره!
با اخم روش رو برگردوند.معلومه حسابی خورد تو ذوقش.بی تفاوت یه لیوان آب خوردم وبه صدای کرکننده ی موزیک گوش دادم.چند دقیقه بعد رویا گفت:بریم برقصیم؟
-نه.
-این چه وضعشه؟تو من رو اوردی عروسی ولی مثل میرغضبها نشستی مردم رو دید می زنی! بسه دیگه اَه.
می دونستم کلافه است ولی حق نداشت برای من لقب بزاره.با اخم گفتم:کسی مجبورت نکرده.بلند شو بریم.
-داری می زنی زیر قولت...جرات نداری!
بی تفاوت تر از همیشه گفتم:رقصیدن جرات نمی خواد.دوما من قرار بود تو رو بیارم عروسی که اوردم.
یه اه بلند گفت و بلند شد و رفت.بره گم شه! اون که تنها نمی مونه می ره با یه پسر آشغال تر از خودش می رقصه!.کی خبر مرگش به دست من می رسید؟
*آرتمن*
romangram.com | @romangram_com