#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_237

ادامو دراورد:من دو مین دیگه بر می گردم! سگ بیشعور دو مین شد نیم ساعت!

با اخم گفتم:زر مفت نزن!.همش ده دقیقه بود!

سامان گفت:بیاین بریم بعدا دعوا می کنیم.

رفتیم سمت جایگاه.کم کم که نزدیک شدیم از پشت یه قامت رو دیدم که عجیب آشنا می زد.که درست حدس زده بودم و اون رویا بود.متوقف شدم و این کاملا ناخوداگاه بود.نمی خواستم پیش بقیه وا بدم و اونا به من بگن ترسو!

با طمانینه جلو رفتم و سعی کردم برم تو قالب امیر مغروری که کلی برو و بیا داشت.نباید وا می دادم و لقب ترسو رو به جون می خریدم.سامان اول همه رفت و با پگاه دست داد و تبریک گفت.آندره هم همینطور.هنوز کسی من رو ندیده بود. کت اسپرتم رو صاف کردم و رفتم جلو.با دیدن من سکوتی حاکم شد که من نمی خواستمش.حالا من زیر ذره بین بودم و اگه خطایی ازم سر می زد مضحکه ی عام و خاص می شدم.با پگاه دست دادم و گفتم:تبریک زن داداش!

با لبخند دل نشینی گفت:مرسی..تو که نمی خوای بگی از ازدواج ما خیلی تعجب کردی؟

متعجب گفتم:چطور؟

کسل گفت:هر کی میاد میگه تو که از آرتمن متنفر بودی چطور عاشقش شدی!؟

موقعیت برای من حی و حاضر بود تا محکمی خودم رو به رخ بکشم.با پوزخند گفتم:بین عشق و نفرت یه مرز باریکه!

دستش رو ول کردم و اول به سیما گفتم:به تو هم تبریک میگم سیما..بردیا گفت که نامزد شدین.راستی ندیدمش؟

سامان گفت:حتما جا مونده تو خونه!

سیما یه چشم غره به سامان رفت و دیگه نشنیدم به هم دیگه چی گفتن.با آناهیتا هم دست دادم و گفتم:سلام آناهیتا.

لبخند شیرینی زد ولی مغموم گفت:سلام امیررایا...خوبی؟


romangram.com | @romangram_com