#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_236
حواس کسی به ما نبود.مامان و بابا نشسته بودن و مریم جون و بابای پگاه رفته بودن.فقط من و اون بودیم.
گفت:رویای منو می شناسی؟رویا...رویا آرمان.!
یعنی چی می خواست؟قلبم تکون محکمی خورد و مغزم به تلاطم افتاد که چرا می پرسه؟!
ادامه داد:جوون...آقا امیر،می شناسی دخترم رو؟
چی می گفتم؟!..اصلا این گفتن چه پایانی می تونست داشته باشه؟!!
گفتم:بله...همکلاسی بودیم.
بهم نزدیک تر شد و گفت:پس تو همون امیر بودی!.همونی که دو یا شاید یه سال پیش رویا پشت تلفن بهت گفت متاسفه که چند وقته احوالت رو نپرسیده..همونی که وقتی گوشی رویا رو چک کردم کلی باهاش تماس داشته بود و پیام های عاشقونه می فرستاده!
تصاویری از رفتن رویا به همدان و دعوامون جلوی چشمم رنگ گرفت.حرف های رویا در مورد ترسش از باباش برای مواخذه...این مرد،حالا چرا اینا رو می پرسید؟!حالا که دخترش زن یه مرد دیگه است.
نگاهم کرد و گفت:شاید اگه رویا الان مجرد بود گردنت رو می شکوندم.وقتی شوهرش اومد خواستگاریش من حتم می دادم تو باشی ولی وقتی اسمش رو شنیدم فهمیدم اون تو نیستی!.الان هیچی نمی تونم بهت بگم چون این حرف ها یا گردن شکستن ها به عهده ی شوهرشه،ارمیا..حالا وظیفه اش گردن من نیست وگرنه...نمی فهمم چرا به هم دیگه نرسیدید شماهایی که مدام حرف از موندن و رسیدن می زدین!.موفق باشی جوون!
خواست بره که گفتم:من..می خواستمش ولی اون من رو نخواست!
و بعد خواست چیزی بگه که رفتم و شاید فرار کردم از ملامت های یه مرد که از قضا پدر رویا بود. نمی خواستم هیچی بشنوم چون پر بودم از اینکه چرا ما توی تقدیر هم نبودیم؟! مامان و بابا هم اصرار داشتن که پیششون بمونم اما وقتی گفتم می رم پیش آندره و سامان منصرف شدن.سعی کردم فراموش کنم رویا رو،حداقل برای چند لحظه اونم توی عروسی برادرم تا به کامم زهر نشه این جشن!.رفتم پیش آندره و سامان که دیدم به حدی عصبانین که می تونن گردنم رو در آن واحد خرد کنن!
طلبکارانه گفتم:ها؟چه مرگتونه همچین زل زدین به من؟
آندره گفت:ای عوضی بیشعور!ما رو کاشتی اینجا رفتی رمان برای ملت تعریف می کنی؟
romangram.com | @romangram_com