#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_234

سامان آروم گفت:مودب شدی!

با شیطنت چشمکی زدم و گفتم:خوشی زده زیر دلش!

سامان با خنده ی شیطونی ای گفت:خوش باشد شب یکی شدن!

آرتمن متعجب مونده بود.ولی بعدش بدون خجالت گفت:تا چشت درآد!

آندره نشست سرجاش و گفت:داماد هم دامادای قدیم.می گفتی امشب خوش بگذره تا یقه اش فرو می رفت!

آرتمن هم کنارمون نشست و سامان گفت:ایشالله تو لباس پدری ببینیمت!

یه لحظه همه امون ساکت موندیم و بعد هم شلیک خنده ی آرتمن و آندره و خنده ی ریز من!

سامان حرصی و متعجب گفت:به چی می خندین؟

آندره با خنده گفت:احمق پدری لباس داره؟

فهمید تپوق زده ولی از تک و تا نیوفتاد و گفت:انسان جایزالخطاست..دوما لباس هم داره.یه چیزهایی هست می پوشن بعد بچه رو می ذارن توش..اونا هست!

با اینکه فهمیدیم منظورش چیه ولی خودمون رو زدیم به اون راه و آرتمن گفت:کانگورون مگه؟

سامان با اخم گفت:هی زن ذلیل وقتی مجبور شدی از اونا بپوشی دیگه نمی خندی!

همونجور که می خندیدیم یهو سامان گفت:با اجازتون بریم پیش پگاه خانم یه عرض تبریکی بگیم.


romangram.com | @romangram_com