#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_233
سامان با اخم گفت:نه بابا زر می زنه...راستی تو چرا نمی ری پیش پگاه؟هوم؟
روژان سریع بلند شد و گفت:انقدر حرف زدین یادم رفت...ولی سامان این قضیه یادم نمی ره ها...
سامان با نگاه روژان رو دنبال کرد.بعدش رو به آندره گفت:چرا زر مفت می زنی؟این دیگه تا دو ماه دست از سر من بر نمیداره!
آندره سیبی رو که روژان تیکه تیکه کرده بود رو برداشت و یه قاچش رو خورد که من گفتم:چرا از اون سیبه میخوری؟
چشمک زد و گفت:چون روژان پوستش کنده!
سامان داغ کرد و گفت:آشغال بیشعور عوضی..
آرتمن وسط حرفش پرید و گفت:سلام بی معرفتا...
برگشتیم سمت صاحب صدا.اول از همه من بلند شدم و مردونه همدیگه رو بغل گرفتیم.
با لبخند گفتم:مبارک باشه آرتمن...ببخشید زودتر نشد بیایم.
خندید و گفت:نه بابا این چه حرفیه؟خوش اومدین...سلام آندره شنیدم جای من رو گرفتی!
آندره از میز فاصله گرفت و به سمت آرتمن اومد و گفت:دیگه دیگه...حالا من داداشی امیرم.
سامان گفت:عق...لوس!.مبارک باشه آرتمن.
آرتمن باهاش دست داد و گفت:خوبی؟ممنون که اومدین.
romangram.com | @romangram_com