#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_231

اینو جدی می گفت چون صداش تو دماغی شده بود.با اخم زدش و گفت:زبونت رو نگه دار!

یهو با ذوق زد توی بازوش و گفت:ازدواج کردی تو هم؟روانی بردیا آشغال رو دیدم چه تیپ خفنی زده بود لامصب! معلومه روش تاثیر مثبت داشتی...ببینم می تونی اخلاق گندش رو هم درست کنی!

از دماغ جمع شده ی سیما دود بیرون می اومد.با حرص هولش داد و گفت:خفه خون!

روژان رویا رو دید.نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم توی نگاهش برق نفرت درخشید.ولی بعدش گرم و صمیمی بغلش گرفت و باهم سلام و احوالپرسی کردن...نفرتش از کجا آب می خورد؟

حق پایمال شده ی امیررایای عاشق؟

*امیررایا*

آودی رو خاموش کردم.تا خود همدان از خنده روده بر شده بودم،حتی چند سری ماشین رو تا مرز چپ کردن بردم. منو آندره و سامان و روژان با هم اومده بودیم.از بعد اون اتفاق نکبتی،همین سه نفر بودن که مدام هوام رو داشتن..البته آرتمن هم که جای خود داشت.آندره خیره خیره نگاهم می کرد.متعجب گفتم:چه مرگته؟

با غرور گفت:دستم طلا...عجب مدل موی خفنی برات درست کردم!

سامان کلافه گفت:روانیمون کردی...فهمیدیم تو موهاش رو درست کردی!

روژان چینی به بینیش داد و گفت:همچینم تحفه نشده!قبلنا بهتر بود!

آندره با حرص آشکار گفت:از تو نظر پرسیدن نخود؟

سامان که مثلا غیرتش گل کرده بود گفت:خفه شو تا خفه ات نکردم.

با کلافگی گفتم:بابا بسه!بریم داخل به اندازه کافی دیر اومدیم.


romangram.com | @romangram_com