#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_230
-نوچ!
آنا گفت:زر نزن!.این همه عروسی ملت رقصیدی به عروسی خودت که رسید طاقچه بالا می ذاری؟منو بگو از اون سر عالم کوبیدم اومدم اینجا...
خواستم چیزی بگم که از دور روژان رو دیدم.با اون لباس مجلسی صورتی مات فوق العاده بود.با خنده پرید بغلم و محکم بوسم کرد.وقت بود تعادلم رو از دست بدم.با خنده گفت:کثافت عروسی کردی بالاخره؟
دستش رو از روی گردنم برداشتم و گفتم:چطوری؟یه جوری میگی بالاخره انگار جای تو رو تنگ کرده بودم!
روژان با اخم و خنده گفت:معلومه که تنگ کرده بودی!سربار بودی!
-خفه!
برگشت سمت بقیه و با دیدن بچه ها یه جیغ کشید که همه به سمت ما برگشتن..من هم یه لبخند برای ماسمالی زدم.
پرید بغل آناهیتا که کنار من بود و گفت:وای روانی سلام.چقدر دلم برات تنگ شده بود عشقی!
آنا هم بغلش گرفت و گفت:چطوری خره؟اون سامان اسکل هم اومده؟
از بغلش بیرون اومد و گفت:هوی،بزغاله بفهم داری در مورد کی حرف می زنی!
سیما گفت:شاهزاده ای سوار بر اسب!
روژان برگشت سمتش و محکم بغلش گرفت:چطوری سیما خره؟عجب دماغی داری،نوک تیز!
ازش جدا شد و گفت:حرف بزن ببینم با اون صدای تو دماغی ات!
romangram.com | @romangram_com