#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_225

بی توجه حرفم به راه ادامه داد.دم در باباش اونجا بود.

ارمیا با لحن ملایم تبریک گفت.منم با خوش روئی گفتم:تبریک میگم عمو رضا.

متعجب نگاهم کرد و بعد گفت:رویا؟

-خودمم عمو.

پدرانه بغلم کرد که دلم برای بابام پر کشید.خلاصه بعد از تبریک و این ادا اطوارا من و ارمیا رفتیم سمت یه میز که نسبتا از جایگاه دور بود.نشستیم.راستی بابا اومده بود حتما...کجان؟انقدر گردنم رو چرخوندم که بالاخره پیداشون کردم.چقدر پیر شده بودن...دلم شکست.می خواستم برم پیششون ولی با چه رویی؟من حق فرزندی رو به جا نیووردم..من دختر بدی براشون بودم.دلم برای مامانی که وقتی شنید دندونپزشکی قبول شدم کلی شکر گفت تنگ شده و بابایی که مدام سعی می کرد دوچرخه بازی یادم بده و من نمی تونستم و گریه می کردم چون تارا می تونست.دلم برای تارا تنگ شده بود خواهری که وقتی می خواستم برم تهران راهی بیمارستان شد بس که گریه کرد.خواهری که خواهر بود ولی من چی؟ من در حق همشون بد کرده بودم!!.با چه رویی می رفتم پیش اون پدر و مادر؟با چه رویی؟من چقدر بد بودم!!

ده دقیقه سرم رو روی دستم گذاشتم تا یادم بیاد عروسی بهترین دوستمه و باید برم پیشش!

من:ارمیا من دارم میرم پیش پگاه.

مانتوم رو روی صندلی گذاشتم و کت مشکی که خریده بودم رو پوشیدم تا پیرهن دکلته ام تو دید نباشه..رفتم سمت جایگاه و با دیدن پگاه زبونم بند اومد.یه لباس عروس سفید خوشگل.موهاش رو هم بسته بودن و یه دسته اشون هم روی شونه اش بود.موهای مشکی اش با تاج سفید تضاد قشنگی داشت.چشمهای وحشی اش هم وحشی تر و قشنگ تر از همیشه شده بود.رژ نسبتا قرمز جیغش هم اون وسط خوب بود.کلا فوق العاده شده بود.!

رفتم جلو و صداش زدم.چشمای مشکیش روی من که یه کپی از خودش بودم چرخید و متحیر گفت:رویا...

رفتم جلو.بلند شد و محکم بغلم گرفت.دلم براش تنگ شده بود.واسه همین عطر تلخ و خنکش که همیشه آناهیتا می گفت مردونه است.شونه هاش می لرزید و داشت گریه می کرد.ازش جدا شدم و گفتم:گریه نکن اسکل الان ارایشت خراب میشه!

اشکش روی گونه اش غلتید.گفت:سگ...تو..روح شده،آرایشم ضدآبه!

ودوباره بغلم گرفت.همونجور گفتم:سگ تو روح شده دلم برات تنگ شده بود!

-بالاخره تو هم گفتی!


romangram.com | @romangram_com