#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_224

دل همه به رحم اومده بود اما دریغ از ذره ای لطافت از سوی الهام.نمی دونستم انقدر بد سیبیل آتشین می کشه!.. بیستمی رو هم کشید و شاید پنج دقیقه اما برای من سه سال گذشته بود.اشکهام هم کوتاه نمی اومدن.دست چپم رو طهورا گرفت و با ملایمت نوازش می کرد.این آخری ها رو برام می شمردن تا بدونم داره تموم میشه..خدا داند که چقدر آزیتا و ارمیا رو فحش کش کردم.بیست و پنجمی هم تموم شد و فقط سه تا مونده بود.حرکت خون رو روی لبم حس می کردم.

بیست و ششمی...

بیست و هفتمی...

بیست و هشتمی...

تمام.تا الهام کنار رفت من سریع سمت دستشویی دویدم.رفتم و بدون اینکه در رو ببندم به آینه نگاه کردم.پشت لبم قرمز شده بود و خون روی لبم مونده بود.سریع شستمش...اشکهام هم که بند نمی اومدن...واقعا داشتم درد می کشیدم.حضور کسی رو حس کردم.رژم و خون و زخمم با هم قاطی شده بودن.وقتی آب بهش می خورد بیشتر سوز می زد!.به در دستشویی نگاه کردم و ارمیا رو دیدم.با پرستیژ رو به روم وایساده بود.با انزجار نگاهم رو به آینه دوختم.دستمال رو برداشتم و روی لبم و روی زخم گذاشتم.خدا خفت کنه الهام.کم کم که آروم شدم رفتم بیرون.ارمیا کنارم وایساد.بی عاطفه برای صحنه سازی اومده بود.رفتیم سمت هال و الهام کلی معذرت خواست.

الهام:بخدا وقتی دارم سیبیل آتشین می کشم اصلا طرف مقابلم رو نمی بینم!

مهربون گفتم:اشکال نداره...بازی اشکنک داره!

نشستیم و من با اینکه داشتم می مردم از درد اما با همه خوش رفتاری کردم.بعد از دو ساعت مهمون ها رفتن..منم ظرف ها رو شستم و رفتم تو اتاقم.لباسهام رو عوض کردم.نکنه موقع عروسی جاش بمونه؟! یه دستمال مرطوب روش گذاشتم و از خستگی از هوش رفتم.

البته بماند کلی الهام رو لعنت کردم..بی شعور دستت بشکنه الهی...

چشمهام رو بستم و سعی کردم به دردم فکر نکنم.

***

امروز عروسی پگاه بود و من و ارمیا از صبح حرکت کرده بودیم و تازه رسیدیم.من یه پیرهن بلند مشکی پوشیده بودم

که همش سنگ دوزی بود و بالاتنه اش نسبتا لخت..موهام رو هم مشکی کرده بودم..البته از اون رنگهای موقت چون رنگ موهام رو خیلی دوست داشتم و نمی خواستم زیتونی اش بپره..ارمیا هم یه کت و شلوار رسمی مشکی با بلوز طوسی پوشیده بود.خدایی که قشنگ و خوش پوش شده بود.آرایشمم توی خط چشم و ریمل و رژخلاصه بود.البته موقعی که خواستیم پیاده شیم تجدیدش کردم.یه پالتوی بلند مشکی پوشیدم و کفشهای مشکی پاشنه بلندم رو پوشیدم که نقریبا به ارمیا رسیدم.انگاری که یه باغ اجاره کرده بودن...یه باغ که واقعا قشنگ بود.یه لحظه یاد عروسی خودم افتادم.آخی!چه خوش گذشت!.واقعا عروسیم خوب بود.همه چی تکمیل بود.جای زخم سیبیل آتشین هم رفته بود و من از این بابت ممنون از کرم پودر بودم که محوش کرده بود.ارمیا ماشینش رو پارک کرد.عروسی مختلط بود پیاده شدیم.زود بازوش رو گرفتم و گفتم:خواهش می کنم همین یه روز رو با من راه بیا...


romangram.com | @romangram_com