#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_218

روناک با لبخند گفت:خوابید دیگه نیووردیمش...

من بلند شدم و رفتم تا براشون قهوه بیارم.براشون دو فنجون قهوه اوردم.رو به سهیل خم شدم و اونم با تشکر ازم قهوه رو گرفت.رو به الهام هم خم شدم که گفت:شرمنده رویاجون من قهوه نمی خورم.

نشستم و گفتم:چیز دیگه ای می خوای بگو بیارم برات!

با لبخند گفت:نه..ممنون!

و بحث های زنانه امون شروع شد.روناک داشت از عروسی برادرزاده اش می گفت و قیافه ی نحس عروسشون!.انقدر با جوک و خنده تعریف می کرد که اشک توی چشمهامون جمع شده بود!.طهورا هم چون رفته بود همراهی اش می کرد. وقت نکردم بپرسم طهورا با چه نسبتی رفته بود عروسی!ولی از آخرهای ماجرا فهمیدم که عروس دوستش بوده!

همونجور حرف زدیم و من هم کم کم میز ده نفره ی ناهار خوری رو چیدم.ارمیا و سینا و رامتین و سهیل همچنان حرف می زدن.سهیل یخش باز شده بود!با کمک طهورا و روناک و الهام میز رو چیدیم و من آقایون رو به شام دعوت کردم.اگه جا داشت ارمیا سر خودش رو می کوبوند به دیوار.دوباره مجبوری کنار هم نشستیم.میز تکمیل بود فقط جای نوشیدنی خیلی خالی بود.

رامتین گفت:ماهی که درست کردین خیلی خوشمزه است رویا خانوم.

با لبخند گفتم:خواهش می کنم.ببخشین اگه کم و کسری هست!

همه گفتن نه ولی سینا گفت:شرمنده ها...ولی جای نوشابه خیلی خالیه!

اخم و اشاره ی روناک از چشمم دور نموند.اما یه لحظه رفتم تو نخ رویای گذشته ها گفتم:

-از شما دکتر مملکت بعیده دنبال نوشابه باشین،مخرب دندان و استخوان!

همه خندیدن..حتی ارمیای غُد!.سهیل گفت:از اون فاز دکتربازیت بیا بیرون رویا.

با تعجب گفتم:تخصص می گیری؟


romangram.com | @romangram_com