#فصل_نرگس_پارت_139
از توی یخچال یک پماد ضدسوختگی درآورد و به شهناز که تمام صورتش قرمز بود و داشت اشک میریخت، داد و گفت:
- برو تو اتاقم بزن. پمادش خوبه.
شهناز گریهاش به هقهق تبدیل شد. امین آرامتر گفت:
- چاییه بابا چیزی نیست که. شهناز خانم؟ پاشو برو پماده رو بزن به پات که هم درد سوختگیت بخوابه، هم جاش نمونه. پاشو!
شهرزاد با تعجب و ترس فراوانی گفت:
- جاش میمونه؟!
امین معمولی گفت:
- خب آبش تازه جوش اومده بود.
شهرزاد اول فحشی سمت امین ردیف کرد و سپس خودش بهطرف خواهرش رفت و بهآهستگی درون اتاق امین خزیدند و امین، هنوز درک درستی از هیچ رخدادی نداشت.
چای روی پایش ریخته بود. چایی که آبش هنوز دو دقیقه از جوشیدنش نگذشته بود و امین میگفت چیزی نیست؟
وخامت اوضاع، خیلی بیشتر از آن چیزی بود که فکرش را میکرد. اعصابش به هم ریخت، یک روز آرامش نداشت. این دختر دستوپاچلفتی...
باید به بیمارستان میرفتند و باید آنها را میبرد. سوئیچ را برداشت و موتور ماشین را روشن گذاشت تا کمی گرم شود. بازگشت و در هال دید شهناز با زمزمه و گریه چیزی به شهرزاد میگوید و شهرزاد در سکوت، فقط شانهاش را مالش میدهد. امین نگران پرسید:
romangram.com | @romangram_com