#فصل_نرگس_پارت_138


- الان.

صدای تیک کتری آمد، آب جوش‌آمده را در فلاسک ریخت و درش را سفت کرد. اجازه داد تا کمی دم بکشد و سپس پشت میز، روبه‎روی شهناز نشست و اندکی آشش را هم زد. خطابش با شهرزاد بود.

- حالا چی شده سمت ما اومدید؟ پدرومادرم اصفهاننا!

شهرزاد با طمأنینه آشش را هم زد و درحالی‎که به کاسه‎اش نگاه دوخته بود، با اطوار گفت:

- زن‎دایی دستور دادن تشریف بیاریم خونه شما، آقا امینشون حالش خوب نیست، واسه‌ش صبحونه بیاریم.

شهناز کمی رنگش‌ پریده بود. امین خندید.

- اوه! چه دلت پره بچه‌پررو!

آرام‎تر و درحالی‎که آش می‎خورد، ادامه داد:

- دستشون درد نکنه؛ ولی باید برم زنگ بزنم ببینم آدم بهتر از شما دوتا نبود اینجا بفرستن.

شهناز دستش لرزید و استکان چای داغ روی پایش مغلوب شد. جیغ کوتاهی کشید و شهرزاد هم تند و فرز یک دستمال در سینک خیس کرد و روی ران پای شهناز گذاشت. امین که همان‎طور مبهوت نگاهشان می‎کرد، به خودش آمد و دستمال خیس را از دست شهرزاد کشید. با خشم گفت:

- پدرش در میاد این‎طوری!


romangram.com | @romangram_com