#فصل_نرگس_پارت_136
کاپشنش را از پشت صندلی برداشت، امین هم از جا بلند شد و باران هنوز میبارید. از کافهی نیمهتاریک بیرون رفتند و احسان با دیدن سمند امین به او گفت:
- راستی ماشین بابات مبارک!
امین فکر کرد داستر را میگوید، درحالیکه بهسمت ماشینش میرفت گفت:
- ماشین بابامه، به من چه!
احسان خندید.
- اون شاسیبلندِ عینکی هم مبارک؛ ولی من منظورم این سمنده بود که اون موقعها باهاش میرفتی ددر دودور!
امین هم لبخند زد و تعارفی کرد که او را برساند و احسان هم آن را روی هوا قاپید.
فنجان چای سرد لبخوردهای، روبهروی فنجان چای سرد نیمخوردهای بود و کیک شکلاتیای که فقط یک تکه از آن خورده شده بود و پولی که بدون کوچکترین تخفیفی پرداخته شد.
***
پس از هفتم مادر کیان، کیان درس امین را بهانه و بسیار از آمدنش تشکر کرد. امین هم بازگشت و چه بازگشتی که برایش مملو از دلهره و اضطراب بود. دوست داشت احسان هم همراهش میآمد؛ اما روی درخواست نداشت. بالاخره آنها هم آمده بودند نزد فامیل و خویشانشان و این درخواست درست نبود. پدرومادرش هم ماندند، میخواستند سیاحتی هم کرده باشند و آقای عارف شریعتی، بههیچعنوان قصد جدایی از دوست گرمابه و گلستانش، پدر کیان را نداشت و این شد که امین به شیراز برگشت. یک هفته از فرجه امتحانیاش دود شد و رفت، کل فرجه، 12 روز بود. با فکر به اینکه چند روز دیگر باز باید راهی جاده و مقصدش یعنی غربت شود، حالش گرفته میشد، درسخواندنش به جهنم!
شب را در حالی گذراند که زینب تا ساعات دو-دو و نیم، مدام منتش را میکشید و امین میخندید و صبح را در حالی آغاز کرد که دقیقاً رأس ساعت نه و نیم، زنگ خانه خورد و دو دخترعمهاش همراه با قابلمهای از آش داغ، آمدند.
romangram.com | @romangram_com