#فصل_نرگس_پارت_135
- تو همهچیزتموم نیستی. چند بار شده پیش خودت بشینی و فکر کنی که من آدم خوبیم یا نه؟ اخلاقم ایرادی داره یا نه؟ فلان روز که فلان حرف رو به فلانی زدم ناراحت شد یا نه؟ اصلاً اجازه بده یه جور دیگه بهت بگم، تو مغروی؛ چون واسه بهدستآوردن چیزایی که میخوای، تلاش نکردی.
نتوانست دربرابر این جملهی آخر ساکت بماند و خیلی آرام گفت:
- برام اهمیتی نداره چی دربارهم فکر میکنی یا عقیدهت دربارهم چیه؛ اما من واسه هر چیزی که بهش رسیدم، تلاش کردم. اگه الان پولداریم، بهخاطر اینه که پدرومادرم جوونیشون رو پای کارکردن گذاشتن. اگه من دارم تو بهترین دانشگاه کشور بهترین رشته رو میخونم، بهخاطر تلاش خودمه و خودم خواستم که به اینجا رسیدم. احسان اینکه من تصمیم بگیرم دور تموم تفریحاتم رو خط بکشم و مثل آدم زندگی کنم، کار شاقی نیست و عملیکردنش جیـگر میخواد که من کردم.
فکش را فشرد. باید با خودش روبهرو میشد؟
- خیلیا حتی جرئتش رو ندارن که بگن خودشون رو نمیشناسن؛ ولی من لااقل جرئتش رو دارم که بگم خودم رو نمیشناسم. فقط من نیستم و خیلیا توی این دنیا خودشون رو نمیشناسن.
درست است. خیلیها در این دنیا خودشان را نمیشناسند و با یک «من دلپسند» پیمان زندگی میبندند و زندگی میکنند و خیلیها خود را ناقص میشناسند، تنها خوبیهای خود را میشناسند و از بدیهای خود آگاه نیستند. امین لااقل از این محدودهها خارج بود و خود را هرچند ناقص، میشناخت یا به عبارت دیگر، فقط میدانست که خود را نمیشناسد.
احسان با لبهی استکانش بازی کرد و تحت تأثیر صدای آرام امین، آرامتر از پیش گفت:
- تلنگری که باعث شد من به خودم بیام، بحثم با طاهر بود که خودت جریانش رو میدونی. خوشم نمیاد دوباره تکرارش کنم؛ چون تجربهی خیلی تلخی بود؛ اما همون باعث شد به خودم بیام. امین ذات همهی آدما پاکه، فقط باید ذات خودشون رو پرورش بدن و مراقبش باشن. یه کسی مثل طاهر، خود حقیقیش رو بهخاطر پدرش از دست داده، دیدیش که چقدر بددهن و خشنه؛ پس این یعنی طاهر خیلی زودتر از امثال ما به این دوراهی و تردید رسیده؛ ولی کسی نبوده که راهنماییش کنه و خودش هم عرضه نداشت گلیمش رو از آب بکشه بیرون.
امین چشم بست و خندهای آرام کرد.
- هر چی خواستی نثارم کردی.
احسان هم خندید.
- خدا رو شکر کن نزدم تو گوشت، از این اخلاقای سگیت هیچ خوشم نمیاد.
romangram.com | @romangram_com