#فانوس_پارت_622


بازوم رو گرفت و با هم از ساختمون خارج شدیم. همین که نشستیم توی ماشین صورتم رو بین دستاش گرفت و گفت: اون عوضی چی میگفت؟

ـ زر مفت میزد.... تو چی بهش گفتی؟

ـ گفتم دیگه حتی دو کیلو متری ماهم پیداش نشه.

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. تمام خاطراتم راجع به پندار اذیتم میکرد. از سادگی خودم که خیلی راحت بهش اعتماد کرده بودم لجم میگرفت. از این که شاید تمام این اتفاقات و درگیری ها بخاطر سادگی من اتفاق افتاده از خودم بدم می اومد. همیشه میدونستم سادگیم یه روزی بهم ضربه میزنه ولی نمیدونستم این قدر بد ازش میخورم...





همین که به خونه رسیدیم کلافه و عصبی شالم رو از روی سرم کشیدم و گوشه ای پرت کردم. دکمه های مانتوم رو بی حوصله باز کردم و روی مبل ولو شدم. عماد که داشت با نگاهی موشکافانه نگاهم میکرد اومد کنارم. دستم رو گرفت بین دستاش و گفت: چی شده؟

سری تکون دادم و گفتم: هیچی...

با انگشت اشارش صورتم رو بالا آورد وتوی چشمام خیره شد. رنگ سبز روشن چشماش دلم رو میلرزوند. با صدای آرومی گفت: چی شده خانومم؟

با بغض گفتم: من خیلی ابلهم عماد... بخاطر اشتباه من دنیامون داشت نابود میشد.


romangram.com | @romangram_com