#فانوس_پارت_621

اخماش کمی رفت توی هم. نفسش رو بیرون داد و گفت: سیروس گفته بود برای این که بتونم حرکات عماد رو بهتر زیر نظر بگیرم به تو نزدیک بشم. ولی قسم میخورم همون موقعه که بعد از کنسرت دیدمت دلم پیشت اسیر شد. به روح پدرم قسم میخورم...

ـ کم دروغ نشنیدم ازت که الان بخوام حرفت رو باور کنم.

ـ من دروغی بهت نگفتم.

ـ چرا تو اصل وجودت رو بهم نگفتی... نگفتی چه آدم پستی هستی...

ـ باران...

ـ خانوم معینی. اینو یادت بمونه.

ـ من دوست داشتم. دوست داشتم که بخاطرت حاضر شدم خودم پشت این میله ها بیفتم...

ـ ولی با این حال میخواستی زندگیمو نابود کنی. میخواستی عشقمو ازم بگیری... این چه جور دوست داشتنیه؟

ـ باران...

با حرص از جام بلند شدم. همونجوری که نفس نفس میزدم گوشی رو روی جاش کوبیدم و ازشون فاصله گرفتم. عماد چند دقیقه بعد اومد کنارم و با نگرانی گفت: حالت خوبه؟؟؟

سری تکون دادم و گفتم: بریم عماد. اینجا حالم رو بد میکنه.

romangram.com | @romangram_com