#فانوس_پارت_606
با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و گفت: دفنشون نکرده.
دستش رو سفت توی دستم گرفتم و گفتم: پس چی کارشون کرده؟
ـ جسدشون رو انداخته تو آب. یه جایی وسطای دریا. که احتمالا تا الان یا خوراک ماهیا شدن یا زیر نور خورشید پوسیدن.
ـ چه جوری اونا رو پیدا کرده؟
ـ بعد از اینکه قایق میخوره به صخره وپرت میشن تو آب جریان آب میبردشون سمت فانوس. سیروسم پیداشون میکنه...
با گرم ترین لحنی که میتونستم گفتم: من درکت میکنم عماد. میفهمم که چقدر این داغ برات سخته. حتی اگه یه گوشه از وجودت هنوز تو گذشته بمونه برام مهم نیست چون تو تنها سهم من نیستی...
با خشونت و شمرده شمرده گفت: صد بار بهت گفتم گذشته رو باید بزاری توی همون گذشته بمونه. نفس و غزل برام شدن یه خاطره. الان که من یه رویای محض رو کنارم دارم مطمئن باش هیچ وقت نمیچسبم به خاطرات تلخ گذشتم. بعدم بدون من فقط و فقط سهم توام! فقط تو...
گفتم: عماد... خیلی دوستت دارم... انقدر که از بیانش عاجزم...
گفت: من بیشتر... من خیلی بیشتر...
با این که پای خودشم توی گچ بود ولی همین که رسیدیم خونه سریع منو کشوند توی بغلش و از پله ها بالا رفت. با اعتراض گفتم: اِ... عماد! پات درد میگیره.
romangram.com | @romangram_com