#فانوس_پارت_600


با اخم غلیظی گفت: لازم نکرده. درگیری که تموم بشه خودشون میان سراغمون. بیرون خطرناکه باران، جان من نرو...

سری تکون دادم و روی تخت نشستم. پاهام تحمل وزنم رو نداشت. نفسش رو آسوده بیرون داد و با لذت به صدای گلوله هایی که شلیک میشد گوش سپرد. هر دو مون میدونستیم که این قضیه خیلی زود تموم میشه. به زور پالتوم رو تنم کردم تا کسی بدنم رو نبینه. عماد لبخندی زد و گفت: دیگه همه ی کابوس هامون تموم شد... همه ی نگرانیامون رفع شد... همه ی...

کسی وارد اتاق شد. با ترس بهش نگاه کردم ولی با دیدن لباس نظامی که تنش بود بی اختیار لبخندی زدم. مرد به سمت عماد رفت و سریع دست و پاش رو باز کرد. عماد به سختی از جاش بلند شد و به مرد نگاه کرد. مرد خیلی جدی پرسید: شما آقای معینی هستید؟

عماد سری تکون داد و گفت: بله...

مرد سری تکون داد و گفت: بیرون امنه. بیاید بیرون.

عماد سری تکون داد و با این که وضع خودش بهتر از من نبود ولی اومد سمتم. زیر پهلوم رو گرفت و کمک کرد که بایستم. چون اصلا حواسم به دور و برم نبود پای زخمیم محکم به گوشه ی تخت خورد. همین ضربه کافی بود که آخرین رمق بدنم هم از بین بره و دنیا پیش چشمام سیاه بشه.

با صدای ضربان قلبم که از دستگاه بالای سرم می اومد پلکای متورم و سنگینم رو باز کردم. اولش همه چیز تار بود ولی کم کم تونستم اطراف رو ببینم. فضای سفید اطراف و بوی الکل و دم و دستگاهی که بهم وصل بود نشون از این بود که توی بیمارستانم. یکی از پاهام توی گچ بود و توسط وزنه بین زمین و آسمون معلق بود. با کمی تکون خوردن فهمیدم که دست راستم هم توی گچه. حس میکردم چند تا از دنده هام هم شکسته باشه چون خیلی میسوخت و درد میکرد. چند دقیقه ای رو به فضای خالی نگاه کردم تا این که در باز شد و پرستاری وارد اتاق شد. با دیدن چشمای بازم با تعجب گفت: بیدار شدی؟

آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدای گرفته ای گفتم: عماد کجاست؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: عماد کیه؟

کلافه گفتم: همونی که با من اومد اینجا...


romangram.com | @romangram_com