#فانوس_پارت_599
سیروس پالتوم رو بیرون کشید و گوشه ای انداخت. همین که دستش به سمت تاپم رفت صدای عربده ی عماد باعث شد چند لحظه مکث کنه. صورت عماد به قدری قرمز شده بود که چیزی تا ترکیدنش نمونده بود. سیروس پوزخندی زد و گفت: تازه اولشه... صبر داشته باش جووون...
و قهقهه ی مستانه ای سر داد. دهنش بوی گند میداد و حالم رو بد میکرد. وقتی خوب خندید صورتش رو به سمت من چرخوند وسرش رو پایین آورد. چند بار سرم رو تکون دادم تا از برخورد لب هامون جلوگیری کنم ولی سیروس با حرص چنگی توی موهام زد و محکم کشید. جیغم دراومد و اشک از گوشه ی چشمم جوشید. با تمام زوری که توی وجودم باقی مونده بود لب های یقور و بدقوارش رو گاز گرفتم.
با درد سرش رو عقب کشید و دستی به لب خونیش کشید. سیلی محکمی در گوشم خوابوند و داد کشید: آروم بگیر وحشی وگرنه کاری میکنم که از زندگی سیر بشی... حالیته؟؟؟
عماد همچنان عربده میکشید و سعی داشت خودش رو آزاد کنه ولی تلاشش نتیجه نداشت. سیروس دوباره دست برد سمت تاپم که در اتاق به شدت باز شد...
عماد خواست سر همون مردی که در رو باز کرده بود داد بکشه که مرد زودتر به حرف اومد: آقا پلیسا... پلیسا اینجان...
سیروس با وحشت از جا پرید و داد کشید: چی؟؟؟؟
مرد با ترس سرش رو تکون داد و گفت: زیادن... چند تا قایق جنگی اند!
سیروس بدون این که برای پوشیدن بلوزش مکث کنه دوید بیرون. با رفتن سیروس صدای عمادم خاموش شد و فقط با نگرانی و درد به من چشم دوخته بود. بعد از چند دقیقه بدن بی جونم رو به سمتش کشیدم و با دست های لرزونم مشغول باز کردن طناب ها شدم. طناب ها خیلی سفت بسته شده بود و من هم جونی نداشتم با این حال تمام تلاش خودم رو میکردم ولی فایده ای نداشت. با صدای خفه ی عماد متوجهش شدم. سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم. به چسب دور دهنش اشاره میکرد. به زور و با درد خودم رو بالا کشیدم و چسبش رو باز کردم. با نفس نفس زدن گفت: خوبی عزیزم؟؟؟
با صداش زدم زیر گریه. بدن بی جونم رو روی پاش انداختم و زار زدم. با این که دستاش بسته بود ولی سعی میکرد با حرفاش دلداریم بده: آروم بگیر گلم. دیگه همه چیز تموم شد. دیگه نمیزارم دست هیچ کس بهت بخوره. قول میدم بارانم... گریه نکن عشق من... گریه نکن خانومم...
صدای تیراندازی از بیرون به گوش میرسید. انگار بیرون همه درگیر بودن که هیچ کس به ما فکر نمیکرد. بخاطر حرف های عماد کمی جون گرفتم. نگاهی به دور و برم انداختم. هیچ چیزی که بتونم باهاش دست و پای عماد رو باز کنم پیدا نکردم. با درد از جام بلند شدم و روی پایی که سالم تر بود ایستادم. عماد با ترس گفت: بیرون نریا...
لبخند بی جونی زدم و گفتم: برم یه چیزی پیدا کنم دست و پاتو باز کنم.
romangram.com | @romangram_com