#فانوس_پارت_560


با خنده سرم رو به شونه اش تکیه دادم و گفتم: عماد...

دستاش رو دورم حلقه کرد و گفت: جان دلم؟

ـ باورم نمیشه...

گفت: نه که من باورم میشه...

توی چشماش دیگه خبری از غم گذشته نبود. چشماش حسابی برق میزد. سرم رو بردم نزدیک ترو توی چند سانتی صورتش به چشماش زل زدم. میخواستم بالاخره بفهمم که این چشما چه رنگی داره. ولی هر چی بیشتر دقت میکردم کمتر متوجه میشدم. هیچ رنگی توش واضح نبود. با لبخند گفت: زور نزن گلم. یه عمره خودم هم نتونستم بفهمم چه رنگیه.

با خنده از روی پاش بلند شدم و گفتم: گرسنت نیست؟

همونجوری که با لذت تماشام میکرد گفت: چرا. خیلی... میدونی چند وقته درست و حسابی غذاهات رو نخوردم؟

به ساعت نگاه کردم. 9 بود. معدم از شدت گرسنگی میپیچد توی هم. سریع بساط صبحانه رو آماده کردم. داشتم لیوان عماد رو پر میکردم که کنار گردنم نفس عمیقی کشید و گفت: عروسی رو بندازیم دو هفته دیگه؟ تولد امام علیه...

ـ زود نیست؟

ـ زود؟ تازه دیرم هست. به من که باشه میگم همین فردا عروسی کنیم.


romangram.com | @romangram_com