#فانوس_پارت_478
لبخندش غلیظ تر شد و گفت: چرا. این همه راه کوبیدی اومدی اینجا، کلی خرید بیخودی کردی کلی هم دروغ سر هم کردی. خوب دختر خوب اگه نمیخوای آدرس خونتو بدونم نیازی به این همه پنهون کاری نیست که. یه کلام بگو نمیخوام بدونی کجا زندگی میکنم.
سریع خواستم از خودم دفاع کنم و گفتم: نه. ببین داری اشتباه میکنی. من...
انگشت اشاره اش رو روی لب هام گذاشت و گفت: هیششش. بیشتر از این چیزی نگو. من ناراحت نشدم. درکت میکنم. فقط از این ناراحت شدم که توی این سرما این همه راه بخاطر من کوبیدی اومدی اینجا.
نالیدم: پندار...
چشماش برقی زد. بار اولی بود که به اسم صداش میزدم. خندید و گفت: جانم؟
ـ قصد من اونی نبود که تو فکر میکنی.
سری تکون داد و گفت: باشه خانوم کوچولو. باور کردم. حالا زودتر سوار شو برو خونه. میترسم سرما بخوری.
و در ماشینم رو باز کرد و منتظر نگاهم کرد. کلافه نفسم رو بیرون دادم و نشستم. نگاهش کردم و شرم زده گفتم: ببخشید.
لبخندی زد و گفت: گفتم که ناراحت نشدم. حالام زود برو خونه. و در ماشین رو بست و برام دستی تکون داد. لبخندی بهش زدم و راه افتادم. هنوز مبهوت حرفاش بودم. از تیزیه زیادش جا خوردم. اصلا باورم نمیشد که بفهمه دارم دروغ میگم و اینقدر راحت کنار بیاد. واقعا شخصیت عجیبی داشت. یه جورایی خاص بود.
وارد آموزشگاه که شدم دیدم نشسته روی مبل ها و داره قهوه میخوره. سرم رو پایین انداختم و جواب سلامش رو آروم دادم. احساس خجالت میکردم. با اون گندی که صبح زده بودم حالا روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم.قفل در اتاقم رو باز کردم و خودم رو روی صندلی پخش کردم. سرم رو روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. کمی آروم گرفته بودم که با صداش از جام پریدم: حالت خوب نیست؟
romangram.com | @romangram_com