#فانوس_پارت_477
ـ یعنی ازدواج نکردی؟
ـ نه بابا. حرفایی میزنی.
سری تکون دادم و گفتم: من فکر کردم ازدواج کردی.
لبخندی زد و گفت: نه. ولی تو فکرش هستم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: جدا؟
با همون لبخند گفت: آره.
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: پس اگه کمکی از دست من برمیاد بهم بگو.
سری تکون داد و گفت: حتما.
نگاهی به سبد که تقریبا از خرت و پرت هایی که گرفته بودم پر شده بود انداختم و گفتم: خوب من خریدم تموم شد.
با هم راه افتادیم سمت صندوق داری. هر کاری کردم نزاشت که من حساب کنم. پول وسایل هایی که واقعا هم بدون استفاده بودند رو داد و کمک کرد که بزارمشون پشت ماشین. دفترنتش رو از توی کیفم در آوردم و دادم دستش. با لبخند روی لبش سرش رو کج کرد و گفت: مرسی که بخاطر دادن این اینقدر به خودت زحمت دادی.
لبخند زورکی زدم و گفتم: زحمتی نبود. من که کاری نکردم.
romangram.com | @romangram_com