#فانوس_پارت_376
چشم که باز کردم دوباره بوی عماد توی بینیم پیچید. نمیدونستم عطرش چه خواصیتی داشت که هیچ وقت به بوش عادت نمیکردی. هر بار که نفس میکشیدی بوش غلیظ تر از قبل دیوونه ات میکرد. از جام بلند شدم و پتوی روی تخت رو مرتب کردم. آباژور رو خاموش کردم و جاسیگاری رو توی سطل آشغال خالی کردم. کتاب های روی میز رو سرجاشون گذاشتم و لباس های کنار چوب لباسی رو بیرون انداختم تا توی ماشین بندازمشون. جاروبرقی رو برداشتم و مشغول جارو زدن شدم. دلم میخواست زودتر اون اتاق رو تمیز کنم و برم بیرون. بودن توی اون اتاق عذاب آور بود. اتاقی که گوشه گوشه اش یه خاطره ای از عماد داشت. بعد از جارو زدن و گردگیری از اتاق زدم بیرون و در رو بستم. نفس گیر کرده توی سینم رو بیرون دادم و از پله ها سرازیر شدم. با اینکه بغض مثل همیشه گوشه ی گلوم جا خوش کرده بود ولی محلش ندادم و مشغول خوردن صبحانه شدم.
وقتی ظرف ها رو شستم و دیگه کاری نداشتم خودم رو روی مبل رها کردم و تی وی رو روشن کردم. داشتم شبکه ها رو بالا وپایین میکردم که یادم بره توی اون خونه تنهام و عمادم نیست. انقدر شبکه ها رو بالا و پایین کردم که دستم درد گرفت. تی وی رو خاموش کردم و با حرص کنترل رو گوشه ای پرت کردم. سرم رو بین دستام گرفتم و نالیدم: د چه مرگته؟ چه مرگته که یه دقیقه آروم نمیگیری؟ چرا دست نمیکشی از این عشق یه طرفه؟ وقتی کسی منتظرت نیست؟ وقتی کسی نگرانت نیست؟ بس کن... تو رو جون همون عمادت بس کن...
صدای هق هقم بلند شد. جدی جدی داشتم دیوونه میشدم. درست عین آدم های معتاد دنبال یه قطره آرامش بودم تا از این خماری محض دربیام. همونجوری که اشک هام صورتم رو خیس میکردند از پله ها پایین رفتم. باز هم پیانوی گوشه ی سالن بهم چشمک زد. ولی وقتی من نمیتونستم چیزی بزنم چه سودی داشت؟ با این حال وسوسه نزاشت بیشتر سرجام بایستم و به سمتش کشیدم. همونجوری که اشک هام روی کلاویه ها میریخت اگشتام رو روشون کشیدم. پاهام رو با ته مونده ی انرژیم روی پدال ها فشار دادم و انگشتام رو روی کلیدها حرکت دادم. صدای هق هقم بلندتر شد. صدای ساز که توی سالن میپیچید حالم رو بدتر میکرد...
عطرتو حس میکنم همین حوالی
این دفعه فراتر از خواب وخیالی
فال حافظم میگه که برمیگردی
بیا تا پربشه قاب عکس خالی
تا کجا عاشقت از عشق بسوزه
تا کجا چشم به در خونه بدوزه
بخدا غصه ی دوری تو کم نیست
romangram.com | @romangram_com